وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
از این بودن
از این بدعت
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟؟!!!
خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس
که انسان است و از احساس سرشار است.
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آن ته
همکلاسیها
دانش آموزان
لواشک بین خود تقسیم میکردند
دلم میسوخت به حال او
که بی خود های و هوی میکرد
و با آن شور بی پایان
تساوی جبری را بیان میکرد
با خطی روشن
به روی تخته ای تاریک
که از ظلمت
چون قلب ظالمان
تاریک و غمگین بود
تساوی را نوشت و
بانگ بر آورد:
که یک با یک
برابر است!!
به ناگاه از میان جمع شاگردان یکی برخواست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
همیشه یک نفر باید...
به آوایی سخن سر داد:
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است !
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت !
معلم مات برجا ماند...!
و او پرسید
اگر یک فرد انسان ٫واحد یک بود
آیا باز هم یک با یک برابر بود؟!!!!!!
سکوت و وحشتی بود و سوالی سخت!!!!!
معلم خشمگین فریاد زد : آری!
و او با پوزخندی گفت : نه.......
باز هم گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود!
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر
پست تر می بود!
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون
چون قرص مه داشت
بالا بود
و آن سیه چرده که مینالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد !!!!!!!
حال میپرسم ....معلم جان......
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خوردن از کجا آماده میگردید...؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد.....؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد.....؟
یا که زیر بار شلاق له میشد......؟
یک اگر با یک برابر بود...!
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد....؟
و
سکوت بود ...
وسکوت بود....
سکوت!!!
در این هنگام معلم ناله آوا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید که :
.... یک با یک برابر نیست.....
.... یک با یک برابر نیست.....
۱<۱
كولهپشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آن چه در جستوجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گل است. او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جادههاست.
گاهی یعضی از انسانها به زندگی ما قدم می گذارند، مدتی در زندگی ما توقف میکنند و بعد از مدتی رد پای آنها در زندگی ما برای همیشه باقی می ماند و ما دیگر آن انسان قبلی نخواهیم بود.
این وبلاگ رو به یکی از دوستان خوبم تقدیم میکنم. اگر چه عمر آشناییم با او بسیار اندک بود ولی رد پای عمیقی در زندگیم از خود به جای گذاشت.
امیدوارم که هر کجا که هست یا می رود شاد و تندرست باشد و زندگی به کامش.