تبليغاتX
خدا انسان شیطان
سعی كن تنها باشی: زیرا تنها بدنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت. بگذار عظمت عشق را درك نكنی: زیرا آنقدر عظیم است كه تو را نابود خواهد كرد. بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود باشد: زیرا اگر عشقی در آن منزل كند به ویرانه های آن هم رحم نخواهد كرد. اما اگر عاشق شدی: سعی كن تنها یك نفر را دوست داشته باشی

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:57 توسط نسرین |

از بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود. سیبی‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود.و مكافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...
زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت. وگرنه...
و فرشته‌ها هم‌ گریستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. می‌ترسید و مردد بود.و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غطبه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختیار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی. برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی.و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را, و این‌ آغاز انسان‌ بود.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:58 توسط نسرین |

هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:1 توسط نسرین |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
 

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:1 توسط نسرین |

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم
 
هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:58 توسط نسرین |

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .
بال هایت را کجا گذاشتی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:9 توسط نسرین |

 

خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت

از این بودن

از این بدعت

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟؟!!!

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس

که انسان است و از احساس سرشار است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:49 توسط نسرین |

                                   ۱=۱

معلم پای تخته  داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آن ته

همکلاسیها

دانش آموزان

لواشک بین خود تقسیم میکردند

دلم میسوخت به حال او

که بی خود های و هوی میکرد

و با آن شور بی پایان

تساوی جبری را بیان میکرد

با خطی روشن

به روی تخته ای تاریک

که از ظلمت

چون قلب ظالمان 

تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت و

بانگ بر آورد:

که یک با یک

برابر است!!

به ناگاه  از میان جمع شاگردان یکی برخواست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

همیشه یک نفر باید...

به آوایی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است !

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت !

معلم مات برجا ماند...!

و او پرسید

اگر یک فرد انسان ٫واحد یک بود

آیا باز هم یک با یک برابر بود؟!!!!!!

سکوت و وحشتی بود و سوالی سخت!!!!!

معلم خشمگین فریاد زد : آری!

و او با پوزخندی گفت : نه.......

باز هم گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت

بالا بود!

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر

پست تر می بود!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون

چون قرص مه داشت

بالا بود

و آن سیه چرده که مینالید

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو میشد !!!!!!!

حال میپرسم ....معلم جان......

یک اگر با یک برابر  بود

نان و مال مفت خوردن از کجا آماده میگردید...؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد.....؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد.....؟

یا که زیر بار شلاق له میشد......؟

یک اگر با یک برابر بود...!

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد....؟

و

سکوت بود ...

وسکوت بود....

سکوت!!!

در این هنگام معلم ناله آوا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید که :

                .... یک با یک برابر نیست.....

              .... یک با یک برابر نیست.....

                                  ۱<۱

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:10 توسط نسرین |

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:10 توسط نسرین |

به نام پروردگار جهانیان آغاز میکنم.

گاهی یعضی از انسانها به زندگی ما قدم می گذارند، مدتی در زندگی ما توقف میکنند و بعد از مدتی رد پای آنها در زندگی ما برای همیشه باقی می ماند و ما دیگر آن انسان قبلی نخواهیم بود.

این وبلاگ رو به یکی از دوستان خوبم تقدیم میکنم. اگر چه عمر آشناییم با او بسیار اندک بود ولی رد پای عمیقی در زندگیم از خود به جای گذاشت.

 امیدوارم که هر کجا که هست یا می رود شاد و تندرست باشد و زندگی به کامش.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:15 توسط نسرین |